سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
منادی معرفت منادی معرفت
   1   2   3   4   5   >>   >


madar 55.gif (294×250)


لولاک لما خقلت الافلاک اری حق شما را این گونه ستوده است........


ان زمان که خداوند زمین و زمان را به خاطر وجود مبارک 14 تن از بهترین بندگانش به وجود اورد ، شما تنها زن این سرسلسله ی تجلیات ذات الهی بودید........


فاطمه جان شما محور اصلی این سلسله ی خدایی و تجلی عشق خدایید ...........


مگر نه انکه ویژگی مخصوص نوع زن عشق ومحبت آن است ، اری این عشق در وجود شما به بالاترین میزان قراردارد..........


می گویند فاطمه یعنی بریده از اتش و من از خود می پرسم که مگر آتشی سوزان تر از عشق  فاطمه به خدا وجود دارد .......


اری فاطمه فاطمه است ، که تمام انبیا و اولیا مشغول طواف عشق حول وجود او می باشند..........


نوشته شده توسط منادی معرفت



lkjjh.jpg (1024×768)


babol gif madar5 .gif (300×120)


(تقدیم به مادران شهدا)


16.gif (390×175)


 


 



عبداللّه بن سلمان فارسى از قول پدرش حکایت می نماید  :


پس از گذشت ده روز از رحلت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، از منزل خارج شدم و در مسیر راه، امیرالمؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السلام مرا دیده وفرمودند: اى سلمان ! تو بر ما جفا و بى انصافى کردى. عرض کردم : یا امیرالمؤ منین ! کسى مثل من ، بر شما جفا نخواهد کرد، ناراحتى و اندوه من براى رحلت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله مانع شد که بتوانم به ملاقات و زیارت شما موفّق شوم. امام علیه السلام فرمودند: اى سلمان ! همین امروز بیا به منزل حضرت فاطمه سلام اللّه علیها؛ چون او علاقه دارد تو را ببیند و مى خواهد که تحفه و هدیه اى را از بهشت تقدیم تو نماید. گفتم : آیا بعد از وفات رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله ، فاطمه زهراء سلام اللّه علیها براى من تحفه بهشتى در نظر گرفته است؟! حضرت فرمودند: بلى ، دیروز فراهم شده است .


پس من با سرعت روانه منزل آن بانوى جهان بشریّت گشتم؛  هنگامى که وارد منزل ایشان شدم حضرت را مشاهده کردم که در گوشه اى نشسته و چادر کوتاهى بر سر خود افکنده است. وقتى نگاه حضرت بر من افتاد، اظهار داشت : اى سلمان ! پس از وفات پدرم بر من جفا نمودى! گفتم : اى حبیبه خدا! فردى چون من چگونه مى تواند بر شخصیّتى مثل شما جفا کند؟! حضرت زهراء سلام اللّه علیها پس از آن فرمود: آرام باش ، بنشین و در آنچه برایت مى گویم دقّت کن و بیندیش. روز گذشته در حالى که درب منزل بسته بود، من در همین جا نشسته بودم و در غم و اندوه فرو رفته بودم .


ناگهان متوجّه شدم که درب منزل باز شد و سه حوریّه بهشتى که تاکنون فردى به زیبائى شکل آن ها ندیده بودم با اندامى نمونه و بوى عطر دل انگیز عجیبى ، با لباس هاى عالى وارد شدند و من با ورود آن ها از جاى خود برخاستم ؛ و پس از خوش آمد گوئى به آنان ، اظهار داشتم : آیا شما از اهالى شهر مکّه یا مدینه هستید؟


61dutynho7tozv1r4etd.jpg (400×300)


گفتند: ما اهل مکّه و مدینه و بلکه از اهل زمین نیستیم ، ما حورالعین مى باشیم و از دارالسّلام بهشت به عنوان دیدار با تو به اینجا آمده ایم .


پس من به یکى از ایشان که فکر مى کردم از آن دو نفر دیگر بزرگ تر است گفتم : نام تو چیست ؟ 


درجواب پاسخ داد: من مقدوده هستم ؛ و چون علّت نامش را پرسیدم ، گفت : خداوند مرا براى مقداد، اءسود کندى آفریده است . 


سپس به دوّمى گفتم : نام تو چیست ؟ 


گفت : ذرّه ؛ وقتى علّت آن را سؤ ال کردم ، جواب داد: من براى ابوذر غفارى آفریده شده ام و هنگامى که نام نفر سوّم را جویا شدم ، گفت : سلمى هستم ، و چون از علّت آن پرسیدم ، اظهار داشت : من از براى سلمان فارسى مهیّا گشته ام .و پس از آن مقدارى خرماى رطب که بسیار خوش رنگ و لذیذ و خوش بو بود به من هدیه دادند.


سپس حضرت زهراء سلام اللّه علیها فرمود: اى سلمان ! این خرما را بگیر و روزه خود را با آن افطار نما، و هسته آن را برایم بیاور.


سلمان گفت : من رطب را از آن حضرت گرفتم و از خدمت ایشان خارج شدم و چون به هرکس مرور کردم ، اظهار داشت : آیا با خود مِشک عطر همراه دارى ؟ و من مى گفتم : بلى .


و چون رطب را در دهان نهادم و روزه خود را با آن افطار نمودم هسته اى در آن نیافتم ، فرداى آن روز بر حضرت زهراء سلام اللّه علیها وارد شدم و عرض کردم : رطب بدون هسته بود!


فرمود: آرى ، درخت آن را خداوند در دارالسّلام بهشت ، کشت نموده است با کلام و دعائى که پدرم رسول خدا آن را به من آموخته است تا هر صبح و شام بخوانم .


اظهار داشتم : اى سرورم ! آیا آن را به من تعلیم مى نمائى ؟ 


حضرت فرمود: هرگاه خواستى تب و ناراحتى تو برطرف گردد، این دعا را بخوان :


(نُّورَ مِنَ النُّورِ، اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَ اءنْزَلَ النُّورَ عَلىَ الطُّورِ، فى کِتابٍ مَسْطُورٍ، فى رِقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، عَلى نَبىٍّ مَحْبُورٍ، اَلْحَمْدُلِلّهِ الّذى هُوَ بِالْعِزِّ مَذْکُورٌ، وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَ عَلىَ السَّراءِ وَ الضَّراءِ مَشْکُورٌ، وَ صَلَّى اللّهُ عَلى سَیِّدنا مُحَمّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرین)


سلمان فارسى گوید: من این دعا را به بیش از هزار نفر از اهالى مدینه و مکّه که مبتلى به تب شدید بودند تعلیم نمودم (1) و به برکت این دعا و لطف خداوند، جملگى شفا یافتند.(2)




---------------------------------------------------------


منبع: 


1-احقاق الحقّ: ج 25، ص 350، اءعیان الشّیعة : ج 1، ص 322. 


2-بحارالا نوار: ج 43، ص 28، ح 33، الخرایج و الجرایح : ج 2، 530، ح 6.





 



شنیده ام............


حضرت زهرا (سلام الله علیها) تنها یار امام علی(علیه السلام)بودند


شنیده ام..........


یاد صورت نیلی مادر،همیشه موجب دردورنج امام حسن(علیه السلام)بود


اقا جان یا سید الساجدین.......


چه بر شما گذشت ان زمان که زنان بنی هاشم را از کربلا تا شام با


تازیانه اوردند؟؟؟؟؟


یا ان زمان که حضرت زینب(سلام الله علیها) ، تنها یاورتان ، را از


دست دادید؟؟؟؟؟


مولای من........


چه زیبا علی بودن را طاقت اوردید.........


(نوشته شده : توسط منادی معرفت)



یا مهدی ادرکنی





چه رابطه ی عجیبی است میان قران و امامان یا بهتر بگویم


میان قران و قران های ناطق ........


قران در قوس نزول به دو صورت بر قلب مبارک پیامبر نازل شد:


نزول دفعی و تدریجی


قران های ناطق در قوس صعود به دو صورت راه صعود را که همان


شهادتشان بود پیمودند:


دفعی و تدریجی


بایک تفاوت که البته در رابطه ی معکوس عجیب نیست........


تدریجی قبل دفعی صورت گرفت......


اری شهادت امامان به صورت دفعی ، همان لحظه ی شهادتشان بود.......


اماتدریجی.......


همان داغ غم غربت مادر پهلو شکسته یشان می باشد......


وحالا به خاطر بیاور مدت عمر امام زمانت را......




یابن الحسن اقا جان  اجرک الله فی مصیبه امک..........




راه امام زمان.jpg (1024×768)


پ.ن 1: نوشته شده توسط منادی معرفت


پ.ن 2: قوس نزول من الحق می باشد .خداى تعالى مى‏فرماید: به تحقیق که ما انسان را در بهترین حد اعتدال آفریدیم،سپس او را به پست‏ترین مراحل بازگردانیدیم. و این به حسب قوس نزولى است  


پ.ن 3:قوس صعود الی الحق است.سپس شروع به سیر کردن مى‏کندو بهتدریج از هیولى که پست ترین مرتبهعالم طبیعت و مقبض قوس است تا مقام دنا فتدلّى فکان قاب قوسین أو أدنى بالا مى‏رود.





تصاویرشباهنگ Shabahang


 معراج شهدا........


در قسمتی از حیاط پادگان ، وارد محوطه ی خانم ها شدیم. صدای مداحی و غربت فضا راپر کرده بود. به ضریح رسیدیم


السلام علیک یا عباد الصالحون


خدای من بدن 22 شهید ، چه حس حضوری در اینجا حاکم است .... دستم از را ضریح عبور دادم شاید که فاصله کمتر شود.....


فدای شما شوم، همه گمنامید...... فکر مادر، خواهر ، همسر ،دختر و ... را نکردید


ایا داشتن یک قبر از شما برایشان زیاد بود.


خدایا اخر مفهوم این اقتدا به مادر پهلو شکسته چیست....اینها هر کدام جگر گوشه ی خانواده ای هستند که بعد سی سال برگشتند.......


نگاهم به یک شهید است درد دل میکنم، سکوت میکنم ......


 مداح می خواند کجاست منزل لیلی جزیره ی مجنون ......هنوز معلوم نیست که هر کدام کجای این کشور میروند اما......


 شروع کردم به فکر کردن..... 


میدانید معراج کجا بود؟


معراج کل خوزستان بود ،کل شهدا انجا بودن ،خداچه تجلی میکرد انجا...


کاروانها بودند ،که می امدند میرفتند...


 اما شهدا برای ابلاغ پیام ایستاده اند..... اری عزیزانم پیامتان را میشنوم .....


خدا چه فضل وبخششی می کند از ربوبیتش برای اگاه کردن انسانها ......


چه حجت هایی امدند.....


پیامبران که مقدمه ی کتاب خدایند خبر از امدن بهانه ی خلقت ادمیان میدهند ،


اصلی که برای هدایت فرع قربانی میشود تا کرامت خالق بر همه مخلوقات روشن شود......


اری اگر انسانها که برای خلیفه اللهی باید اماده شوند نخواهند بفهمند، زمین و زمان خوب فهمیده اند......


خاکی  که روح انسانها را در خود پناه داده ، میتواند چه حجتی شود و چه خدمتی به ان کند......


زمین کربلا رابنگر ، بالا رفتن روح انسانی را برای رسیدن کمال الهی میبینی ......


اری کم کم کتاب خدا دارد به نتیجه نزدیک میشود این ارواح مطهر خود را پیوند دادن به ارواح 14 تجلی عشق


و اقتدا کردن به تنها زن این حجج اللهی تا پیوند بخورند با سرسلسله ی عشق ........


اینان پناه خیمه امام زمان شدن تا مانند ابالفضل ندای بنی مادر سادات رابشنوند ....


اما غربت ، میراث فرزندان زهراست ...... سید علی رابنگر ..........


و نتیجه ی کتاب نیز تنها به دست چهاردهمین نور وتجلی خداست ........


4ساعت معراج  بودیم


ای کاش تمام ساعات دنیا دراین 4ساعت خلاصه شود.


نوشته شده توسط منادی معرفت




هنوز خاک شلمچه جنون به دل دارد


ز هجر آن همه خورشید خون به دل دارد


سخن بگو طلاییه باز دلتنگم


برای سجده سرخ نماز دلتنگم


تبسمی به من ای فکه ... هر دو تنهاییم


چگونه بعد شهیدان خود سرپاییم


پر از دعای کمیلی... پر از جنون کارون


کجاست منزل لیلی جزیره مجنون


تو ای شهید که نامت خلاصه پاکیست


چقدر پیراهن خاکی تو افلاکیست


چقدر قمقمه خالی ات ادب دارد


هنوز نام اباالفضل زیر لب دارد..............




 




قرن‌هاست که فریاد «هل من ناصر» سیدالشهدا(ع) پهنه‌ی زمان را پیموده است


و چون نفخات حیات‌بخش روح القدس بر هر زمین مرده‌ای که گذشته است


آن را به حیات عشق بارور ساخته و اینچنین، همه‌ی تاریخ تو گویی روزی بیش نیست


و آن روز عاشوراست. راهیان کربلا را بنگر ....


این‌همه شور و اشتیاق و این‌همه شتاب در این راهیان شیدایی کربلا از چیست؟


اینان آنچنان مشتاقانه به جبهه‌ها می‌پیوندند


که تو گویی هنوزکاروان سال 61 هجری قمری به بیابان پردرد و بلای کربلا نرسیده است.


مگر آنان سر مبارک امام شهید را بر فراز نیزه ندیده‌اند؟


اما نه،از عاشورای سال61 هجری قمری، دیگر زمان از عاشورا نگذشته است و همه‌ی روزها عاشوراست.


زمان برامتحان من و تو می‌گرددتا ببینند که چون صدای «هل من ناصر» امام عشق برخیزد چه می‌کنیم ...


 و اینجا آیینه‌ی تجلی همه‌ی تاریخ است.


چه می‌جویی؟ عشق؟ همین‌جاست.


چه می‌جویی؟ انسان؟ اینجاست.همه‌ی تاریخ اینجا حاضر است.


بدر و حنین و عاشورا اینجاست و شاید آن یار، او هم اینجا باشد.


این شاید که گفتم از دل شکاک من است که بر آمد؛ اهل یقین پیامی دیگر دارند .............


شهید سید مرتضی اوینی



جشن نوروز ، یعنی جشن زنده شدن طبیعت و جماد و نبات 


موقع تحویل سال لباس نو می پوشیم تا به وضع ظاهریمان تازگی و طراوت بخشیم همچنین در ودیوار های خانه هایمان از تمیزی برق میزند اما ایا روحمان را هم اندازه ی خانه هایمان یا وضع ظاهریمان پاک و تازه میکنیم.استادمان میگفتند  : «مراقب باشید ان لحظه در و دیوارهای خانه هایتان و... به شما که اشرف مخلوقاتید فخر نفروشند .....


از خدا بخواهید ان لحظه که زمین مرده را جانی دوباره داده و زنده میکند شما را هم به حق بزرگی و مهربانیش ببخشد و خدا روح شما را از الودگی ها و کثیفی ها پاک کند 


بیایید قبل سال تحویل دعای توبه ی صحیفه سجادییه را بخوانیم و خدا را به حق اقا امام سجاد قسم دهیم تا در این لحظه از گناهان ما بگذرد» 


البته قبل سال تحویل برای امرزش گناهان 166 مرتبه دعای یا مقلب القلوب وارد شده است 


پیامبر گرامی اسلام می فرماید : «هر گاه که بهار را می بینید ، مرگ و حشر و نشر قیامت را یاد کنید» . 


امام صادق (ع) به معلا فرمودند  : «ای مُعَلاّ!  ....هیچ روزی نوروز نیست ، مگر آن که ما ، در آن ، انتظار فرج داریم . این روز ، از ایّام ماست و از روزهای شیعیان ما به شمار می آید که ایرانیان ، آن را حفظ کردند و شما عرب ها آن را ضایع ساختید»


نوشته شده توسط منادی معرفت






احساس میکنم که نباشی بهار نیست


شعری میان دفتر این روزگار نیست 


معطوف میشود به شما حس واژه ها


آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟ 


من با سروده های همه شرط بسته ام


بیتی بدون نام شما ماندگار نیست 


سین سلام سفره ی تحویل سال نو


معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟ 


روزی ظهور میکنی و میرسد بهار


اما به ماه وسال و زمان اعتبار نیست 


تقویم هم به گفته ام اقرار میکند


سوگند میخورد که نباشی بهار نیست


از هدیه ارجمند





 شهدا سال نو مبارک .شادی روحشان 5 صلوات.


یا مهدی ادرکنی


 


 


???  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ???


 



یکی از بهترین راه های شناخت شخصیت و اندیشه و مرام رزمندگان وشهیدان وصیت نامه هایی است که از خود به یادگار گذاشتند.


پیام ها و سفارش های شهیدان ما گنجینه ی معرفت ومنبع شناخت و هدایت است و به راستی که یکی از مصادیق  عمل صالح همان ذکر و یاداوری عمل زیبا و تحسین برانگیز صالحان زمین است.



مهم ترین محورهای پیام ها 


1.ولایت فقیه


2.نماز


3.جلب رضایت خدا


4.پاسخ به ندای امام حسین علیه السلام


5.رعایت حجاب


6.معامله جان ومال با خدا


7.دعوت به نیکی و احسان


8.سفارش به اطاعت از حضرت امام و همدلی با روحانیت


9.فداکاری برای حفظ اسلام


10. سفارش به شناخت راه امام خمینی


11. دعوت به ادامه راه شهیدان


12.ارزوی شهادت


13.سفارش به اقامه ی نماز جماعت


14.پرهیز از دنیا طلبی


15.برپایی با شکوه نماز جمعه


16.پاسداری از انقلاب


17.فرهنگ شهادت


18. غایت امال


19.دعوت به مسوولیت پذیری در حفظ اسلام


20.دعوت به انفاق


21.بصیرت و اگاهی


22.تعریف بسیجی


23.دعوت به امر معروف ونهی از منکر




تاریک اندیشان و کخ فهمان مارق و هم چنین کسانی که برای رهایی از گرداب حسد در مرداب نفاق فرو می روند  


بدانند که ولایت فقیه تجلی با شکوه امامت مهدی (عج)است.


شهید علی رضا غفاری



 


در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است

« امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است    »


تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است


در آسمان سینه ی من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه ی باران گرفته است


از هرچه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است


دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است


امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی است

در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است


منبع کتاب:عاشقان بی ادعا



 



مرد حکیمی  از راهی می‌گذشت. در بین راه با جوانی همسفر شد که بسیار ناراحت و اندوهگین به نظر می‌رسید. حکیم کمی با او راه سپرد و کم‌کم سر صحبت را باز کرد و دلیل اندوهش را پرسید. مرد جوان گفت: "آیا تا به حال به این آیه  فکر کرده‌اید:

( و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشرالصابرین؛ و ما شما را به چیزهایی چون ترس از آینده و گرسنی و کمبود و از دست دادن هایی در جان و مال و میوه ها می آزماییم و به افرادی که صبر پیشه می کنند مژده بهشت را بده!)

 که چرا روزگار ناگهان همه آرامش و زندگی‌ات را می‌ستاند و و همه ورق‌ها علیه تو برمی‌گردند و بی‌دلیل می‌بینی که همه درها و پنجره‌ها به روی تو بسته می‌شوند؟آیا دلیلی به جز بدبخت بودن وجود دارد؟"حکیم لبخندی زد و گفت: "حتما دلیلی هست؟"
مرد جوان خنده تلخی کرد و گفت: "هیچ دلیلی نمی‌تواند وجود داشته باشد!"ساعتی بعد آنها نزدیک کلبه‌ای رسیدند. کلبه متعلق به مرد مزرعه‌دار عیالواری بود که بیرون کلبه مشغول کشت و زرع بود. دیری نپایید که هوا طوفانی شد و مزرعه‌دار، مرد حکیم  و مرد جوان را به کلبه‌اش دعوت کرد که تا فرونشستن طوفان در کلبه او پناه گیرند.

طوفان هر لحظه شدیدتر می‌شد. مرد مزرعه‌دار به همراه پسرانش به سرعت پنجره‌ها و منافذ کلبه را محکم بستند و پشت درها مانعی سنگین گذاشتند تا به راحتی باز نشود. سپس همه را به اتاق زیرزمین کلبه هدایت کرد و خطاب به جمع گفت: "قرار است طوفان سختی بیاید. در و پنجره کلبه را کاملا بستم. برای احتیاط بد نیست چند ساعتی در این زیرزمین پناه بگیریم تا طوفان رد شود.

حکیم رو به پسر جوان کرد و گفت: انسان موفق کسی است که در برابر طوفان های بزرگ که روزی در زندگی هر فردی شروع به وزیدن می کند تحمل داشته باشد  و سستی و ضعف به خود راه ندهد :


(فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرینَ :و در برابر آنچه در راه خدا بدیشان رسید، سستى نورزیدند و ناتوان نشدند؛ و تسلیم [دشمن‏] نگردیدند، و خداوند، شکیبایان را دوست دارد.

گاهى دنیا درها را به روی ما می‌بندد و به ظاهر همه پنجره‌های امیدمان را قفل می‌کند اگر یاد بگیری همه اتفاقات عالم را به فال نیک بگیری،وصبر داشته باشی می‌بینی بعضی مواقع باید شکرگزار بسته بودن درها و قفل بودن بعضی پنجره‌ها باشی.



بچه ها روزها خاک های منطقه را زیر و رو می کردند و شب ها از خستگی و با ناراحتی به خاطر پیدا نکردن شهدا، بدون هیچ حرفی منتظر صبح می ماندند. یکی از دوستان معمولاً توی خط برای عقده گشایی، نوار مرثیه ی حضرت زهرا (س) را می گذاشت و اشک ها ناخودآگاه سرازیر می شد.
من پیش خودم گفتم: «یا زهرا (س)! من به عشق مفقودین به این جا آمده ام، اگر ما را قابل می دانی، مددی کن که شهدا به ما نظر کنند، اگر نه، که برگردیم تهران...» روز بعد فکه خیلی غمناک بود و ابر سیاهی آسمان را پوشانده بود. بچه ها بار دیگر به حضرت زهرا (س) متوسل شدند، هر کس زمزمه ای زیر لب داشت. در همین حال یک «بند انگشت» نظرم را جلب کرد، خاک را کنار زدم، یک تکه پیراهن نمایان شد. همراه بچه ها خاک ها را با بیل برداشتیم و پیکر دو شهید که در کنار هم صورت به صورت یکدیگر افتاده بودند، آشکار شد.
پس از جستجوی خاک ها پلاک هایشان نیز پیدا شد. لحظه ای بعد بچه ها متوجه آب داخل یکی از قمقمه ها شدند و با فرستادن صلوات، جهت تبرک از آن نوشیدند. وقتی پیکرها را از زمین بلند کردند، در کمال تعجب دیدند پشت پیراهن هر دو شهید نوشته شده:
«می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.»

راوی: سید بهزاد پدیدار

کتاب تفحص، صفحه:167



یکی از هموطنان ایرانی یک سال در ایام محرم به انگلستان سفر کرده بود. یک روز در منزل یکی از دوستان با تعجب دید که آن جا بساط دیگ و آتش و نذری امام حسین (ع) برپاست. همه پیراهن مشکی به تن کرده و شال عزا به گردن آویخته؛ در این مجلس زوجی مسیحی بودند که شیعه شده.


مرد متخصص قلب و عروق و زن فوق تخصص زنان و زایمان؛ سر صحبت را با زن باز کرده و او گفت: « من وقتی مسلمان شدم، همه چیز این دین را پذیرفتم. به خصوص این که به شوهرم خیلی اطمینان داشته باشم و می دانستم بی جهت به دین دگیری رو نمی آورم. نماز و روزه و تمام برنامه ها و اعمال اسلام را پذیرفتم و دیگر هیچ شکی نداشتم. فقط در یک چیزی کمی شک داشتم هر چه می کردم، دلم آرام نمی گرفت. آن مسأله آخرین امام و منجی این دین مقدس بود.


تا این که ایام حج فرا رسید. روز عرفه به صحرای عرفات رفتیم. تراکم جمعیت آن چنان بود که گویا قیامت برپا شده و مردم در صحرای محشر بودند. در آن شلوغی متوجه شدم که کاروانم را گم کرده ام. هوا خیلی گرم بود و کسی زبان مرا نمی فهمید. هر چه گشتم چادرهایمان را پیدا نکردم. نزدیک غروب گوشه ای نشستم و شروع کردم به گریه. گفتم خدایا به فریادم برس.
در همین لحظه جوانی خوش سیما به طرف من می آید. جمعیت را کنار زد و به من رسید. چهره اش چنان جذاب و دلربا بود که تمام غم و ناراحتی خود را فراموش کردم.


وقتی به من رسید، با جملاتی شمرده و با لهجه ی فصیح انگلیسی، به من گفت: « راه را گم کرده ای بیا تا من قافله را به تو نشان دهم. »


او مرا راهنمایی کرد. چند قدمی بعد با چشم خود کاروان لندن را دیدم. از او حسابی تشکر کردم و موقع خداحافظی به من گفت: « به شوهرت سلام مرا برسان. » من بی اختیار پرسیدم بگویم چه کسی سلام رساند. او گفت: « بگو آخرین امام و آن منجی آخرالزمان که تو در راز و رمز بلند عمرش سرگردانی. »
آن جا بود که متوجه شدم امام زمان عزیزم را ملاقات کرده ام و به این وسیله مسأله ی طول عمر حضرت نیز برایم یقینی شد.»


سالنامه نورعلی نور، تاریخ:1389


   1   2   3   4   5   >>   >